خداحافظ (شاید برای همیشه)

به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید؟
دل من گرفته زینجا ... هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم ...
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی ....
به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را ...
سلام...
امروز متوجه شدم یکی از دوستام به طور اتفاقی به این وبلاگ وارد شد. سپس تو دانشکده منو دید و گفت که این کار من خیال پردازیه و نباید از حـقایق فرار کنم. اما خبر نداشت که من ، تنها برای رد گم کنی برخی جاهای خاطراتم رو تغییر داده ام. اما با این وجود خوشحالم که به اشتباهاتم پی بردم که نباید با حقایق بجنگیم...
از تمام دوستانی که در این فضای مجازی منو تحمل کردند، یه دنیا ممنونم.
از امروز هم سعی بر این دارم بقیه ی خاطرات دانشــگاه رو هم در همون دفتر خاطراتم تو گوش خدا بگم.
از «رضا فرصتی» (همون همکلاسی مذکـورم. ورودی86 پرسـتاری) وابت این نصیحت ممنونم. خلاصه... ما رفتیم. بد یا خوب حلالمون کنید. دنیای مجازی بیشتر از دنیای واقعی خوش گذشت.!!
در زندگی باران نباش که فکر کنند خودت را با مــنـت به شـیشه میکـوبی؛ ابــــر باش تا منتظـرت باشند که بیـایی!

